یک اول مه استثنائی در جهان و در ایران

این نوشته بر مبنای سخنرانی حمید تقوائی در مراسم اول مه در شهر تورنتو، کانادا تنطیم شده است

 

اول ماه مه امسال از یک شرایط کاملا استثنایی برخوردار بود. این یک اول مه استثنایی بود و بنظر من، سالی هم که در پیش داریم ــ هم در سطح جهانی و هم در سطح ایران ــ یک سال استثنایی خواهد بود.

وقتی اول ماه مه امسال را بر متن شرایط جهانی کنونی بررسی می کنیم، آن چیزی که در درجه اول به چشم می خورد مواجهه کارگران و کل مردم دنیا با یک سرمایه داری جهانی بحرانزده و مستاصل ــ از هر نظرــ است. امروز سرمایه داری جهانی فقط بلحاظ اقتصادی نیست که با بحران روبرو است. ابعاد این بحران، بسیار وسیعتر از اقتصادیات است. بورژوازی از نظر سیاسی، اجتماعی و بویژه ایدئولوژیک، یعنی از لحاظ فکری و تبیین نظری مسائل و روند تغییرات دنیا نیز با یک بحران و سردرگمی عمیق مواجه است. ما در دوره ای به این بحران رسیده ایم که دوره طلایی سلطه سرمایه داری ناب و خالص، یعنی سرمایه داری مدل بازار آزاد، در همه کشورها بود. یعنی دوره پیروزی سرمایه داری بازار آزاد بر مدل سرمایه داری دولتی، که دو دهه قبل تحت نام سوسیالیسم مرگش را جشن گرفتند. دوره سرمایه داری بازار آزاد که هیچ قید و بندی در مقابل خودش نمی بیند و برای بیشتر از یک دو دهه است که بشکل کاملا افسارگسیخته ای، خاک دنیا را به توبره کشیده است. آن سرمایه داری که با "تاچر" و "ریگان" شروع شد و در تمام دوره بعد از جنگ سرد، حرف اول و آخر را در همه جای دنیا می زد و حتی مدعی بود که تاریخ به پایان رسیده است. مدعی بود که تنها سیستم اقتصادی- اجتماعی ممکن و مطلوب سرمایه داری است و هیچ آلترناتیو واقعی به جز سرمایه داری بازار آزاد، آینده بشریت را رقم نمی زند. مدعی بود سرنوشت دنیا و سرمایه داری مدل "ریگان"، "تاچر" و "بوش" بهم پیوند خورده و بشریت آینده ای جز سرمایه داری هر چه بی بند و بست تر، افسارگسیخته تر و مهارگسیخته تر ندارد. تمام این ادعاها، مکتب سیاسی، فلسفی و اجتماعی خودش را هم با خودش آورد. از "ملتون فریدمن" (فریدمنیسم) و مکتب شیکاگو در اقتصاد گرفته تا تز "نسبیت فرهنگی" و "مالتی کالچرالیسم" و اینکه رقابت حرف اول و آخر را می زند و تا این تز که بدون بازار آزاد، دموکراسی و آزادیهای اجتماعی و سیاسی هم معنا ندارد. این نظرات برای دو دهه بر دنیا مسلط بود. طی بیش از دودهه با مدیا و رادیو و تلویزیون های جهانی، مهندسی افکار کردند و در تمام دنیا، از شرق و غرب و دنیای باصطلاح جا مانده از امپراطوری شر (اسمی که ریگان به شوروی داده بود) و نیز در کشورهای صنعتی غرب، در همه جا، این ادعایشان گوش فلک را کر کرد که سرمایه داری بازار آزاد، همه چیز است! تنها راه است و در اقتصاد و سیاست و فلسفه و جامعه شناسی و غیره حرف اول و آخر را می زند. در اوج همین ادعاها است که "وال استریت" فرو میپاشد و کل این سیستم فکری و نظری دود میشود و بهوا میرود.

همانطور که دیوار برلین فرو پاشید، "وال استریت" هم فرو پاشید. اولی نتیجه ورشکستگی مدل سرمایه داری دولتی بود و دومی ورشکستگی سرمایه داری بازار آزاد. آن چیزی که اینها با فروپاشی شوروی و دیوار برلین، شکستش را جشن گرفته بودند، در واقع، سرمایه داری دولتی نوع روسی بود و اکنون، با فروپاشی "وال استریت"، مدل سرمایه داری بازار آزاد هم به آخر خط میرسد و دیگر هیچ آینده و آلترناتیوی برای سرمایه جهانی باقی نمانده است. دقیقا به همین دلیل است که سرمایه داری جهانی، دیگر نه فقط در اقتصاد بلکه در فلسفه، در هنر، در تزهای اجتماعی و نظریه پردازی هایش برای تاریخ گذشته و برای آینده هیچ حرفی ندارد و متفکرانشان دارند این را اعتراف می کنند. همه شان ــ با حیرت و شگفتی ــ دارند به این نکته اعتراف می کنند که توضیح و تبیینی ندارند. گویا بشریت تا حالا به این نتیجه نرسیده بود که سرمایه داری، راه حل دنیا نیست و این آقایان و خانم های متفکر اقتصاددان، دولتمدار، رئیس جمهور، نخست وزیر، رئیس بانک جهانی، سرمقاله نویس "نیوزویک" و "گاردین" و گوینده "سی ان ان" و "بی بی سی"، تازه امروز کشف کرده اند که مثل اینکه یک چیزی اشتباه بوده است. گوئی تازه امروز معلوم شده رشد و انباشت سرمایه برای مردم خوشبختی نمی آورد. با اینهمه صادق ترین این افراد، متحیرترین هایشان هستند. هر چه صادق تر باشند، گیج تر، بی افق تر و بی آینده تراند. صادقانه اعتراف می کنند که نمی فهمیم چه شد! آنهایی که باور داشتند سرمایه داری مدل "ریگان" و "بوش" قرار است دنیا را گلستان کند، به آخر خط و انتهای معنای زندگیشان رسیده اند و دیگر هیچ تبیینی ندارند. نمی دانند برای چه تاکنون زنده بوده اند، برای چه چیزی جنگیده اند و چه پرچمی را بلند کرده بوده اند. نومیدی، یأس و بی آیندگی، همه شان را فرا گرفته و آنها که هنوز فعال هستند و امیدی به آینده دادند و تلاش میکنند یک طوری این بحران را حل کنند، اعلام می کنند که نمی دانیم راه حل چیست! نمی دانیم چطور حل می شود و چه موقع حل می شود. در کنار این بساط حیرت زدگی، بی آیندگی، بی افقی و سردرگمی، دولت ها هستند که ــ البته ــ می دانند باید چکار کنند! راه حل اینها، ایفای همان نقش همیشگی شان، یعنی دفاع از سلطه طبقه سرمایه دار است و این در شرایط امروز از جمله در اختصاص کمک های هزار ــ هزار میلیارد دلاری به سرمایه های عظیم در حال ورشکستگی بروز پیدا میکند! کمک به بانک ها، "وال استریت"، "جنرال موتورز"، کمپانی های بیمه، صندوق بین المللی پول و شرکت های بزرگ چند ملیتی با سرمایه های چندین هزار میلیارد دلاری. و این پول ها از کجا می آید؟ از جیب مردم! از محل مالیاتهایی که اینها از کارکنان، زحمتکشان و مردم شریف جامعه جمع کرده اند. این "راه حل"، این چپاولگری در روز روشن، آنقدر وقیحانه، صریح و روشن است که حتی صدای کاربدستان خود سرمایه داری را هم در آورده است. توضیحی که می دهند، این است که یک عده آدم طماع در "وال استریت" نشسته اند، آن را با کازینو اشتباه گرفته اند و با سهام بورس قمار کرده اند و این وضع را بوجود آورده اند! انتظارشان هم این است که مردم بگویند خیلی خوب، فهمیدیم، درست است! راه حل؟ هفتصد میلیارد دلار کمک برای همین قماربازان کازینو باز بی مسئولیت طماع!

نخستین باری که این کمک هفتصد میلیارد دلاری در دوره بوش تصویب شد، کارگران در نیویورک فریاد زدند به اینها کمک نکنید. زندانیشان کنید. مگر نگفتید همین ها مقصرند؟! اما بعد در دوره اوباما همه دیدند که مدیر "جنرال موتورز" وقتی خواست به سنای آمریکا برود و گزارشی بدهد تا یک بخش بزرگی از هفتصد میلیارد دلار را به کمپانی رو به ورشکستگی ایشان اختصاص بدهند، با جت شخصی اش رفت و با جت شخصی اش برگشت! اولین مرحله این کمک را هم که دادند، معلوم شد که مدیران شرکت های مالی به خودشان اصافه حقوق و مزایا داده اند و از محل این کمکها یک قلم چندین صدهزار دلاری صرف تور بازی گلف مدیران طی یک"ویکند" شده است! طبقه سرمایه دار حتی در دوره بحران هم از "لایف استایل" اش نگذشت! حتی از سبک زندگی مافوق تجملی اش کوتاه نیامد. در همان موقعی که دستش را در جیب کارگران، مردم کارکن و شریفی کرد که هیچ نفعی در استثمار سرمایه داری نداشتند، جت شخصی اش را کنار نگذاشت و از بازی گلف صدها هزار دلاری اش نگذشت و در مزایای چندین ده میلیارد دلاری اش تخفیف نداد! و اینها همه به یمن "چاره جوئیهای" دولتها صورت گرفت. دولت های سرمایه داری. همان دولت هایی که براحتی اینطور توجیه کردند که اشتباه کردیم در بازار دخالت نکردیم! گفتند این وضعیت پیش آمده چون دولت در کار بانکها نظارت نمی کرده است! وضعیت بازار "درگوله" بوده، مقرراتی در کار نبوده و حالا می خواهیم مقررات بیاوریم! و وقتی مردم گفتند خیلی خوب، بفرمائید، بیایید کنترل کنید. اولین کار دولتها این بود که هزاران میلیارد دلار بریزد در حلق همان سرمایه دارانی که ــ حالا ــ باید طبق مقررات دولتی استثمار کنند و ببرند و بچاپند!

آن کارگرانی که در اعتراض به گردهمایی گروه بیست در خیابان های لندن براه افتادند، میگفتند- در مصاحبه با بی بی سی- "اینها دارند از پول ما به بانک ها کمک می کنند تا بعد بانک ها همین پول را با بهره به خود ما وام بدهند" و این عین عملکرد و "راه حل" دولتها در این دوره است. بیشتر از یک تریلیون دلار (هزار میلیارد دلار) به بانک جهانی اعتبار دادند در حالیکه خود سازمان ملل اعلام کرده است که فقط با بودجه سالیانه ای معادل سی میلیارد دلار، یعنی کمتر از یک بیستم کمک هفتصد میلیارد دلاری دولت آمریکا به بانکها، می شود گرسنگی یک میلیارد نفر از مردم جهان را بطور سیستماتیک حل کرد. یعنی میتوان با این بودجه کاری کنیم، اقتصادی سازمان بدهیم که مردمان دنیا بتوانند براحتی زندگی کنند و از خطر مرگ از گرسنگی رها شوند. حالا شما می توانید حساب کنید که با یک تریلیون دلاری که به صنوق بین المللی پول دادند تا چندین ده سال می شد زندگی مردم دنیا از همه جنبه ها تأمین کرد و بهبود بخشید.

وقتی من به تصویر این دنیا نگاه می کنم، به یاد آن داستان های اسطوره ای ــ افسانه ای می افتم که یک غول و اژدهائی وجود دارد که یک جامعه ای را در دست گرفته است، از خوردن مغز مردم تغذیه می کند و هر چند صباحی اعلام می کند که اگر میخواهید باقی بمانید چند قربانی دیگر بفرستید! عینا همین اتفاق است. خودشان می گویند فلان کمپانی ــ شرکت مالی "ای آی جی" در آمریکا یا کمپانی جنرال موتورزــ آنقدر بزرگ است که نمی تواند ورشکست شود و هیچ کسی نمی پرسد که چرا ایشان باید میلیارد ها دلار سود ببرد که ــ تازه ــ زندگی بخور و نمیر قبل از بحران را به من بدهید؟ چه احتیاجی به این غول خونخوار داریم؟ این چه معادله ای است که این غول باید از خون مردم بمکد تا جامعه باقی بماند؟ چرا ما باید مرغ عزا و عروسی شما باشیم؟ چگونه است که حتی در دوره رونق تان و زمانی که انقلاب صنعتی چهارم را اعلام می کنید، باز باید ما بیکار شویم یا مثل خانم "مارگارت تاچر" معادن را میبندید، مثل آقای "ریگان" بخش خدمات را کات کنید و مهد کودک ها و بیمارستان ها را میبندید و تمام اینها ــ تازه ــ در دوره رونق! دوره ای که می گویید اشتباه کرده ایم و همه چیز "درگوله" بوده است. خوب، قبول کردیم و می گوییم آقای "فرید من" یا مکتب شیکاگو اشتباه کرده است. اما چرا وقتی هم که می خواهید اشتباهتان را تصحیح کنید، باز، این ما هستیم که باید میلیاردها دلار به همان سرمایه دارانی بدهیم که خودتان می گوئید باعث این وضعیت بوده اند؟! این، همان غول است. یک دیوی است به اسم بازار آزاد که با قوانین کور و دست نامرئی اش گلوی مردم را فشار می دهد و این مردم ــ و نه فقط هم کارگران بلکه اساسا هر کسی که سهمی در سود، سرمایه و استثمار ندارد، هر کسی که شریک "جنرال موتورز"ها، "ای آی جی" ها و "سی دی" بانک ها و غیره نیست- جزء قربانیان این بازار است. در دوره رونق شان، می زنند و می خورند و می برند و در دوره بحرانشان هم، باز همین کار را می کنند. فقط در آمریکا، بخاطر همان "وال استریت" قمار باز و طماع، صدها هزار خانواده، بی خانه شدند، خانه هاشان را از دستشان گرفتند و مصادره کردند تا جناب سرمایه دار با جت شخصی اش تشریف ببرد و از جیب همان بی خانمان شده ها، هفتصد میلیاردش را بگیرد! در مزایایش هم تخفیف ندهد، و سبک زندگی اش را هم ــ حتی یک سر سوزن ــ تغییر ندهد. تازه ورشکست شده و در دوره بحران است! می گویند باید یک تریلیون دلار به صندوق بین المللی پول بدهیم برای اینکه بتواند ــ حالا معلوم نیست چه زمانی و آیا بشود یا نشود ــ یک اشتغالی برای شما ایجاد کند و آنموقع، تازه برمی گردید به حالت پنج سال قبل تان که هیچ چیز نداشتید! ساطور بیکاری هم همچنان بالای سرتان آویزان خواهد بود. قرار است تمام کارها قراردادی بشود. قرار نیست از این پس کسی کار رسمی و مدام داشته باشد. استخدام رسمی در کار نیست. حق بیمه و بازنشستگی در کار نیست. حق بازنشستگی ها که اساسا دود شد. کارگری که سی، چهل سال کار کرده و ماه به ماه از حقوقش برداشته و در صندوق بازنشستگی گذاشته بودند، با فرا رسیدن بحران، اولین چیزی که دود شده (و معلوم نیست به جیب کدام سرمایه دار سرازیر شده است)، پول هایی بوده که در صندوق بازنشستگی بوده است. کارگران و تولیدکنندگان آینده شان به باد می رود و اینها براحتی می گویند ببخشد ورشکست شدیم! بانک مربوطه ورشکست شد!

این، دنیایی است که ساخته اند. در برابر این دنیا چکار باید کرد؟ پاسخ ما به اینها چیست؟ اینهایی که دزد و جانی و جنایتکار بودند و حالا وقاحت را هم باید به خصائل شان اضافه کرد. یک وقاحت به تمام معنا که آن را با مهندسی افکار و با "علم اقتصاد" شان به مردم قالب میکنند. گویا اقتصاد یک پدیده ای است که دست من و شما و هیچ کس دیگری نیست. گویا همان غول است. همان ضحاک است. همان اژدهای هفت سر است که می خورد و می برد و هیچ کسی هم نمی تواند کاری بکند و قربانیانش، ما کارگران و مردم عادی هستیم. آنهایی که روی کول این اژدها نشسته اند و همانطور از چشم و دهان و دستشان خون می چکد، زندگیشان را دارند. آنها، آقا و سرور دنیا هستند. در دوره رونق و بحران، زندگی شان را دارند، رفاه شان را دارند. آمار خود آمریکا در دوره رونق اش اینست که نود درصد ثروتی که در آمریکا تولید می شود، متعلق به یک درصد جمعیت است و این نود درصد ثروت را ــ البته ــ این یک درصد تولید نکرده است، فقط صاحب آن است. این ثروت را آن نود و نه درصدی که صاحب فقط ده درصد ثروت جامعه است، تولید کرده. تولید کنندگانی که به این اژدها خدمت می کنند و آنرا زنده نگاه می دارند، خودشان هیچ نصیبی از ثروت و ثمره دسترنجشان ندارند. و همانطور که گفتم، مثل مرغ عزا و عروسی، هم در دوره رونق سرمایه و هم در دوره رکود و بحرانش، قربانیان آن هستند. پاسخ ما به این اوضاع چیست؟ جواب طبقه کارگر به این وضعیت چیست؟ پاسخ آن میلیاردها انسان شریفی که با درصد کمی از بودجه ای که به صندوق بین المللی پول داده اند، می توانست زندگی اش تا صد سال تأمین شود، چیست؟

پاسخ، در اقتصادیات نیست. اگر شما بپذیرید که آن غول باید زنده باشد، باید خدمتش را بکنید. چاره دیگری ندارید. اگر بپذیرید که برای اینکه ما زندگی بکنیم، باید یک عده ای سود ببرند و دنیا بر محور انباشت و سودآوری بچرخد، مجبور خواهید بود به این منطق تسلیم شوید. طبقه کارگر نمی تواند فقط بعنوان یک صنف و بعنوان تولید کننده ظاهر شود و بتواند ــ حتی ــ بعنوان صنف زنده بماند و ادامه دهد. این شرایط، تنها وقتی می تواند عوض شود که طبقه کارگر بلند شود بعنوان صاحب جامعه. بعنوان آن کسی که نه تنها گیج و متحیر نشده بلکه رهبری، سیاست و جهان بینی اش ــ که مارکس یکصد و پنجاه سال پیش اعلامش کرده است ــ صد باره و صد باره، صحت خودش را اثبات کرده است. آنچنان که حتی صاحبنظران کارکشته سرمایه داری هم امروز مجبور می شوند اعتراف کنند که حق با مارکس بود. اما آیا حق فقط با مارکس اقتصادی بود؟ مارکس سیاسی چه؟ مارکس اجتماعی چه؟ مارکس فلسفی چه؟ مارکس انقلابی چه؟ مارکسی که می گفت که سرمایه داری، راه آینده بشریت نیست. سرمایه داری، بن بست بشریت است و باید جارویش کرد. انسان، تا وقتیکه سرمایه حاکم است، آزاد نمی شود و این سرمایه هم، اینطور نیست که فقط بانک ها و کمپانیها را در اختیار داشته باشد. اگر سرمایه داری می تواند بانک ها و کارخانه ها را در دستش نگاه دارد، بخاطر این است که ارتش ها و دولت ها و رسانه ها را هم در اختیار دارد. طبقه کارگر نمی تواند این شرایط را تغییر دهد اگر، در مقابل دولت سرمایه اری بلند نشود و کنارش نزند. طبقه کارگر باید در کنفرانس "جی بیست" حضور بهم می رساند و این را با صدای بلند فریاد می زد که "با یکصدم این یک تریلیون دلار اهدائیتان به بانک جهانی می توانید گرسنگی را حل کنید. شما صلاحیت حکومت کردن ندارید، کنار بروید! نظامی که برای تداومش باید میلیون ها نفر از گرسنگی بمیرند، به درد نمی خورد و باید برود. این بحران، حکم محکومیت اقتصاد سرمایه داری را، در رکود و رونقش، صادر کرده است. این، منطق اقتصاد نیست، این، منطق توحش است. بیائید پایین. من آلترناتیو دارم." طبقه کارگر باید حزبش را داشته باشد، رهبرش را داشته باشد، نمایندگان سیاسی ــ اجتماعی اش را داشته باشد، متفکرین اقتصادی، فلسفی اش را داشته باشد و جواب سرمایه را نه فقط در بانک ها و "وال استریت" بلکه در برابر مذهب، ناسیونالیسم، پارلمانتاریسم و دموکراسی بدهد. طبقه کارگری حزب سیاسی اش ار داشته باشد و بشریت متمدن را در سطح سیاست نمایندگی کند. بدون این حضور سیاسی و اجتماعی کارگران، و یک میلیارد انسانهای گرسنه جهان، چاره ای ندارند بجز اینکه بسوزند و بسازند. کاری که همواره، اتحادیه ها کرده اند. اتحادیه هایی جا افتاده در سیستم سرمایه داری که وقتی کارگران اعتصاب می کنند و دستمزدشان را می خواهند، پاسخ می شنوند که بحران است! اگر دستمزدتان را بالا ببریم، به چین و هندوستان می بازیم.

این را در دوره رونق شان می گفتند و حالا در دوره بحران شان که جای خود دارد. در همین غرب صنعتی و در دوره رونق شان، دستمزدها را منجمد می کنند. چرا؟ برای اینکه اگر شما دستمزد بیشتر بخواهید، ما به کارگر مکزیکی می بازیم! به کارگر هندی و چینی می بازیم و اگر کارگر "جنرال موتورز" جلو بیاید و بگوید باید دستمزد من بالا برود، "هوندا" و "تویوتا" را نشانش می دهند و وقتی کارگر "هوندا" و "تویوتا" بیاید و دستمزد بیشتر بخواهد، چین و کره را نشانش می دهند. در نساجی ها و در همان صنعت پر رونق کامپیوتری شان کارگر و متخصص و برنامه نویس هندی را نشانش می دهند و اتحادیه ها هم تسلیم می شوند! کارگر اگر بخواهد در چارچوب قواعد سرمایه بازی کند، باخته است. نمی توانی قبول کنی که ضحاک اژدها باشد و بگویی جوان ها را نکشد. نمی توانی بگویی چون آب شهر را سد کرده است و اگر فداکاری نکیند و قربانی ندهید فردا، همه از تشنگی می میرند و بنابراین، تزریق کن! یک تریلیون دلار! هفتصد میلیون دلار! بیشتر می خواهد، بیشتر بده! بیشتر و بیشتر بده و وقتی به اژدها نگاه می کنید، می بینید زندگی تحملی اش سر جایش است. یک میلیمتر هم کوتاه نیامده و این من و شما هستیم که باید جوان ها را قربانیش کنیم. برای رهائی از این وضعیت باید سر اژدها را قطع کرد. باید بلند شوید و به سران گروه بیست بگوئید کنار برو! جامعه را من اداره میکنم. من بعنوان یک طبقه اجتماعی، بعنوان طبقه کارگر جهانی، می آیم و دنیا را آزاد می کنم. هفت میلیارد انسان دنیا نمی توانند با این اژدها زندگی کنند. مگر نمی بینید؟! انقلاب صنعتی کردند، کامپیوتر آوردند و ما را بیکار کردند. گفتند صنایع کامپیوتریزه شده اند و جا برای شما نیست! بقول خودشان قماربازانشان "وال استریت" را زمین زدند، باز، ما را بیکار کردند و پس فردا رونق می شود، انقلاب صنعتی پنجم می کنند و باز این ما هستیم که باید بیکار شویم!

این چه نظامی است که هر چه قدرت تولیدی اش بالا می رود، فقر بیشتر می شود؟! کامپیوتر می آید و بجای اینکه من مرفه تر زندگی کنم، بدبخت تر می شوم. تولید محصولات کشاورزی نسبت به ده سال پیش چند ده برابر شده و با اینحال، خطر گرسنگی و مرگ از گرسنگی هم چندین برابر شده است! تعداد گرسنگان عالم بیشتر شده است. می گویند پیشروی علم پزشکی در ده سال گذشته، باندازه تمام پنجاه سال قبلش بوده است و با این همه، بیماریها چندین برابر شده است. در هند پیشرو و صنعتی که ادعا می کنند امید اقتصاد آینده جهان است، هر صبح در خیابان های "بمبئی" و "کلکته" جسد جمع می کنند! خوب، علم پزشکی اش که هست، پول و میلیارد ها دلارش هم که وجود دارد و تریلیون دلارهایش هم همینطور. چرا مردم جهان همچنان در فقر و بدبختی زندگی می کنند؟ آمار می دهند و می گویند بازار جهانی اینقدر تریلیون دلار (چندین هزار میلیارد دلار) ضرر کرده است و شما، کمی سرتان را می خارانید و می پرسید منظورتان چیست که ضرر کرده است؟! محصولات و نعماتی که ما کارگران درست کرده ایم نابود شده است؟ جنگ جهانی شده است؟ سیل جهانی آمده یا آتش سوزی عظیمی صورت گرفته است؟ اگر این پول، نماینده یک ثروت واقعی است، آن ثروت که سر جایش است. خانه ها و شهرها خراب نشده، قطارها و اتوبوس ها سر جایشان هستند، پوشاک و مواد غذایی که کرور کرور دارد تولید می شود و از آنطرف هم، همین ده سال پیش انقلاب صنعتی کردید و اتومبیل سازی و کامپیوتر سازی تان دارد بیداد می کند. وسایل رفاه موجود است، بیشتر و بیشتر هم موجود است و از سر و کول دنیا در حال سر ریز شدن است. بنابراین، منظورتان چیست که می گویید اینقدر تریلیون دلار دود شده است؟! اگر جنگ جهانی سوم راه می افتاد و ده ها پایتخت جهان را با بمب هایتان می کوبیدید، خوب، قبول می کردیم و می توانستید بگویید هزاران میلیارد دلار از ثروت جهان دود شد. اگر سیل یا زلزله عظیمی می آمد و بخشی از جهان را ویران می کرد، باز می فهمیدم که بله، بشریت چندین تریلیون دلار از دست داد و فقیرتر شد به این دلیل که امکانات مادی زندگی اش از بین رفت اما، هیچکدام از اینها اتفاق نیفتاده است. یعنی چه که می گویید این ثروت دود شده است؟ خوب، منظورشان، در واقع، آن ثروتی است که سرمایه داران با کاغذ بازی و بورس بازی و رقم سازی بوجود آورده بودند و مارکس نام آن را سرمایه تخیلی گذاشته بود. خود بانک ها اعلام کرده اند که بهای یک خانه صد هزار دلاری، روی کاغذ، یک میلیون دلار بحساب آمده به این دلیل که ده بار بابت آن اعتبار داده اند و گرفته اند. بهره ها، مالیات ها و پول های مردم را به جیب مبارکشان زده اند و چندین برابر آن به یکدیگر اعتبارات و وام و رهن داده اند و حالا، همین است که دود شده است! سیستم شما، بازار آزاد سرمایه، دود شده وگرنه ثروت واقعی دنیا سر جایش است. شما ضرر کرده اید، و دنیا را به اینجا رسانده اید و چون دنیا را به اینجا رسانده اید، یک حکم و فقط هم یک حکم می تواند در مورد شما اجرا شود؛ گورتان را گم کنید! کنار بروید! باید اداره دنیا را به طبقه کارگر بسپارید. طبقه سرمایه دار، برای چند دهمین بار ثابت کرد که لیاقت اداره دنیا را ندارد. ثابت کرد که اساسا شان انسانی ندارد. نه به این خاطر که افرادش بد جنس هستند. سیستمش این است. سرمایه دار، بقول مارکس، بروز انسانی منطق سرمایه است. اگر سرمایه باید ورشکست کند، بیکار کند و وقتی رشد تولیدی می شود، فقر و فاقه را به کارگر تحمیل کند، دستمزدها ها را پایینتر و امتیازات خودش را بالاتر ببرد، این، منطق سودآوری و انباشت و انباشت و انباشت است. نه به طمع ربطی دارد، نه به کازینو بازی و قمار بازی و نه به بد جنس بودن و خوش جنس بودن سرمایه دار. این، منطق سرمایه است و بنابراین، بحران حاضر نه فقط توحش سرمایه داری در حالت رکود را نشان میدهد بلکه حکم توحش سرمایه داری در حالت اوج رونق و داغی بازارش را هم صادر می کند. طبقه کارگری می تواند به این وضعیت خاتمه دهد که بلند شود و بگوید شما باید کنار بروید. دولت نباید در دست طبقه سرمایه دار باشد. باید تمام این ماشین جنایت را از آن گرفت و برای اینکار، طبقه کارگر باید در عرصه سیاست به چالش این دولت برود. تمام اعتصابات و اعتراضات کارگری در کشورهای غربی در این دوره بحران و کلا در دهه های اخیر متأسفانه در سطح مطالبات اقتصادی باقی مانده اند. هر چند جرقه هایی را می بینید و اتفاقا در سطح اقتصاد، نقدهای عمیقی هم می کنند و حتی لیبرالهای سرمایه داری دارند می گویند سیستم سرمایه داری به آخر خط رسیده است. هفته نامه "نیوزویک" در همین چند هفته پیش نوشت اقتصاد کاپیتالیستی به آخر خط رسیده و ما دیگر هیچ مدل اقتصادی نداریم! در سطح اقتصادیات حتی تا آنجا پیش می روند که می گویند این سیستم به پایان کارش رسیده و راه حلی ندارد اما هیچ کس نمی گوید که پارلمان و دموکراسی و دولت سرمایه داری هم به آخر خط رسیده است. بن بست اقتصادی سرمایه دقیقا به این معناست که پارلمان بورژوائی هم مفت نمی ارزد. انتخابات و پارلمان و دولت و سیستم دولتی سرمایه هم پوچ است، دموکراسی بورژوائی هم کاملا بی معناست. آخر این چه نوع سیستم دموکراسی است که نماینده وجیه الملله اش با وعده تغییر و با رای مردم تشنه تغییر روی کار میآید تا از جیب همین مردم صدها میلیارد دلار به بانک ها، و کمپانی ها اختصاص بدهد؟! در کجای این بازی ، آزادی انسان ها وجود دارد و در کجای آن آدم ها دارند سرنوشت خودشان را رقم می زنند؟!

اگر این نقد در حیطه اقتصاد باقی بماند، به هیچ جایی نمی رسد و در بهترین حالت اش نقش همین اتحادیه های امروز را خواهد داشت. حتی صادق ترین و خوش نیت ترین انسان ها اگر بخواهند فقط در حیطه اقتصاد به جنگ این سیستم بروند، ناگزیرند در مقابل این اژدها تسلیم شوند. باید شمشیر را برداشت و سر اژدها را قطع کرد. باید دولت را از دست اینها درآورد و این، یعنی اینکه طبقه کارگر باید اعتراض و نقد خودش را وارد سیاست کند. اتفاقی که هنوز باید بیافتد. اتفاقی که ما هنوز در کشورهای صنعتی غرب تنها جرقه هایی از آن را شاهد هستیم.

یک گوشه ای در این دنیای پهناور وجود دارد که در آن، این اتفاق مدت ها قبل افتاده است: جامعه ایران! نقد سوسیالیستی طبقه کارگر و قد برافراشتن طبقه کارگر بعنوان صاحب جامعه، در ایران مدتهاست که اتفاق افتاده است. شاید این عروج طبقه کارگر در جائی که یکی از عقب مانده ترین، وحشی ترین و ضد انسانی ترین دولت های سرمایه داری روی کار است عجیب به نظر بیاید اما دقیقا چون اینطور است، یک جنبش انسانی، پیشرو، مترقی و مدرن هم در جامعه شکل گرفته است که در سطح سیاست بوسیله حزب طقه کارگر، حزب کمونیست کارگری نمایندگی میشود. این قطب بندی در جامعه ایران کاملا برجسته است و هیچ چیز مثل اول ماه مه امسال، این قطب بندی را نشان نداد و من در بخش دوم سخنرانی ام را به این موضوع ویژگیهای اول ماه مه امسال در ایران اختصاص میدهم.

این بحران جهانی که من تصویری از آن را در اینجا ارائه کردم، در ایران هم تأثیرات خودش را داشت اما مسئله ایران با این بحران شروع نشده است. اینطور نبود که در ایران، کارگران با این بحران فهمیدند که گویا باید وارد سیاست شوند. ببینید، در همین کانادا، در فرانسه، انگلیس، کلا در کشورهای صنعتی غرب حتی آنجایی که کارگران عاصی و به خشم آمده اند، هنوز شما باید با کارگر کلی بحث کنید و قانعش کنید که مثلا "اوباما" رئیس جمهور او نیست. هنوز باید با او صحبت کنید که دولت، ابزار برقرار کردن نظم جامعه و تعادل و تناسب دادن به آن نیست. حتی معترضترین کارگر باید ساعت ها بحث و جدل کنید. یک اعتماد عمومی نسبت به دولت و اینکه این دولت ها واقعا هدفشان محافظت از جامعه است، وجود دارد. گویا "اوباما" روی کار آمده است تا مسئله مردم آمریکا را حل کند و گویا دولت انگلیس یا دولت کانادا واقعا خودشان را در برابر جامعه مسئول می دانند. خود بورژوازی، از زمان "تاچر" اعلام کرد که من هیچ مسئولیتی در قبال جامعه ندارم و حالا هم که می خواهند مسئولش کرده و باصطلاح همه چیز را "رگوله" کنند، باز دارد کمک هایش را به طبقه سرمایه دار می دهد. با اینهمه نظرعمومی مردم و حتی مردم معترض به این اوضاع، این است که دولت نماینده جامعه است. مردم در غرب وقتی نوبت دولت می رسد، یک توهم عمومی و عمیق نسبت به آن دارند که این ــ البته ــ ثمره کار ده ها سال مهندسی افکار عمومی در غرب است.

در ایران اما، به هیچ وجه اینطور نیست و درست نقطه مقابلش است. از همان دوره ای که جمهوری اسلامی روی کار آمد و قبل از آن، در تمام دوره دیکتاتوری شاهنشاهی هم، کسی توهمی نسبت به دولت نداشت و این، در دوره جمهوری اسلامی و امروز، بسیار بیشتر جا افتاده است. یک تفاوت عظیم جامعه ایران با سایر نقاط دنیا این است که در ایران، نه تنها ذره ای توهم نسبت به دولت وجود ندارد بلکه یک نفرت عمومی از جمهوری اسلامی حاکم است که شما می توانید در تاکسی، اتوبوس، میادین ورزشی، ادارات و کارخانجات و مراسم عزا و جشن های عروسی مردم، شاهد آن باشید. نفرت از کل جمهوری اسلامی، از رهبر و رئیس جمهورش گرفته تا آخوندها و جناح هایش حکومتی اش. این نفرت و اعتراض عمومی در اول ماه مه امسال بطور برجسته ای بروز پیدا کرد و انعکاس یافت.

اول ماه مه امسال در ایران، ویژگیهای زیادی داشت و یک ویژگی اصلی اش، ظاهر شدن کارگران بعنوان صاحب و نماینده جامعه و معترض به تمام تبعیضات و ستم ها بود. در سال های اول بعد از انقلاب، شاید شاهد اول ماه مه های باشکوهتر از این هم بوده باشیم و کسانیکه هم سن و سال من هستند، حتما به یاد دارند که در سال پنجاه و نه و قبل از سی خرداد شصت که آن کودتا و سرکوب را براه انداختند، اول ماه مه های وسیع و باشکوهی در ایران بود و حتی در سنندج و شهرهای کردستان، تا سال ها بعد از انقلاب، آن اول ماه مه های پرشکوه ادامه داشت اما، به جرأت می توان گفت که اول ماه مه امسال، اولین ماه مه ای بود که مردم (بطور عمومی) خواستند در آن دخیل شوند و شدند. در خود تهران، با فراخوان چندین تشکل کارگری و بویژه تلاش ها و تبلیغات بیوقفه کانال جدید، نزدیک دو هزار نفر تجمع کردند و رژیم حتی یک ربع هم تحملشان نکرد و وحشیانه به مردم یورش برد. در گزارشهایی که در سایت ها و نشریات خود رژیم داده اند، گفته اند که پنج هزار پلیس مخفی و ملبّس حضور داشته اند. در پارک "لاله" و اطراف پارک لاله بعنوان کسانیکه به پیک نیک آمده اند! بعنوان آدم های عادی و لباس شخصی. ریختند و درهم کوبیدند و با اینحال، بیشتر از دو هزار نفر در همان دقایق اول تجمع کرده اند. این اولین ماه "مه"ی بود که در آن نزدیک به ده تشکل کارگری متحد ودر کنار هم به مردم و کارگران فراخوان دادند و قطعنامه ای اعلام کردند که بنظر من، برای سال ها، پلاتفرم جنبش کارگری ایران خواهد بود. پلاتفرمی که نه تنها خواست های کارگری بلکه حمایت از جنبش دانشجویی، جنبش جوانان، برابری زن و مرد، علیه تبعیض نسبت به زنان هم، در آن آورده شده است. با چنین پلاتفرمی در پارک لاله تجمع کردند و به این معنا، کارگر در اول ماه مه امسال، بطور عملی و واقعی، بعنوان نماینده جامعه و بعنوان کسی که راه حل دارد، به میدان آمد و حرفش را زد. در شهرستان ها هم همینطور. در شهرهای مختلف، یکی از شعارهای مردم علیه انتخابات بوده. کارگران به عرصه آمده و اعلام کرده اند که این انتخابات قلابی است و قبولش نداریم. یک هفته قبل از اول مه، زمانی که میر حسین موسوی باصطلاح برای کمپین انتخاباتی اش به خوزستان رفت، کارگران اهواز تجمع کردند و گفتند ما حق مان را می خواهیم و برای گرفتن صدقه نیامده ایم. گفتند همه شما سر و ته یک کرباس هستید. همه شما از یک قماش هستید.

اول ماه مه امسال، یک بروز برجسته طبقه کارگر ایران در سطح سیاست بود و حکومت هم همینطور و در همین سطح جوابش را داد. صبح روز اول ماه مه ، دلارا دارابی را اعدام کردند برای اینکه ــ در روز کارگر ــ بگویند که ما کوتاه نیامده ایم. بدانید که ما قسی هستیم و بدانید که حتی مقررات خودمان را هم زیر پا می گذاریم و میکشیم. یک هفته قبل از آن، تحت فشاری که مردم آورده بودند، بدستور شیخ پشم الدین، قاضی شرع، حکم اعدام دلارا را دو ماه به تعویق انداختند و یک هفته بعد، در صبح روز اول ماه مه اعدامش کردند بدون اینکه به وکیلش خبر دهند! بدون اینکه به خانواده اش اعلام کنند! رفتند در خلوت زندان اعدامش کردند و اعلام هم کردند که این کار را کردیم. برای اینکه به مردم بگویند جوابتان را می دهیم.

در اول ماه مه امسال، مبارزه علیه اعدام و مبارزه کارگری بهم تنیده شد. حکومت و بورژوازی ایران، بطور عملی، اعلام کرد که اینها مخالفین اعدام هستند که به خیابان ریخته اند. هر کسی که در اول ماه مه امسال طرفدار جنبش کارگری بود، خودش را فعال جنبش علیه اعدام دید و هر کسی که فعال جنبش "علیه اعدام" بود، خودش را فعال جنبش کارگری دید. اینها بهم تنیده شد. همانطور که حق رأی زنان در اروپا را کارگران بدست آوردند، در ایران هم، لغو مجازات اعدام را کارگران دارند به پیش می برند. امسال حول پرونده دلارا حزب ما اعتراض علیه مجازات اعدام را به عمق جامعه برد و حکومت هم با اعدام دلارا در اول مه جواب داد. حکومت، بطور اجتماعی به جنگ طبقه کارگر آمد به این دلیل که طبقه کارگر بطور اجتماعی در مقابلش قد علم کرده بود. به این دلیل که تلویزیون کارگران، تلویزیون کانال جدید، از یک ماه پیش، کمپین علیه اعدام "دلارا" و کمپین برای اول ماه مه را درهم تنیده بود و این دو مصاف را با هم به پیش می برد. در ایران، عده ای از هنرمندان، شعرا و نویسندگان ، قبل از آنکه حکم تعویق اعدام دلارا صادر شود، یک نامه سرگشاده ای به شیخ پشم الدین های سیستم قضایی ایران نوشتند و گفتند مردم در یک رفراندوم عمومی، اعلام کرده اند که با اعدام مخالف اند. گفتند که ما در ایران، هیئت "ژوری" (هیئت منصفه) نداریم اما، مردم بعنوان هیئت منصفه ظاهر شده اند و اعلام کرده اند با اعدام مخالف اند. این رفراندوم، این نظرپرسی از مردم، در تلویزیون کانال جدید اتفاق افتاده بود و آنها هم داشتند به همین اشاره می کردند. گفتند با این حساب، دست نگهدارید. مردم ایران، یکصدا مخالفت خودشان را با اعدام اعلام کرده اند و دست نگهدارید تا رضایت خانواده مقتول جلب شود. و در مقابل مقامات از قول خانواده مقتول هم نامه ای نوشتند با این مضمون که البته این تلویزیون های بیگانه "!" کار را خراب کرده اند و خود قاضی و دادگاه شرع و حجت الله پشم الدین محترم مشغول حل و فصل قضیه بودند و هستند! حکم بمدت دو ماه به دتعویق افتاد. اما همه این محترمین، روز اول ماه "مه" دلارا را به جوخه اعدام سپردند. دهن کجی به مردم علیرغم رفراندوم مردم و علیرغم رأی مردم. این، بروز اجتماعی طبقه کارگر با حزبش و با تلویزیونش بود که مبارزه علیه تبعیض نسبت به زنان، مبارزه علیه آپارتاید جنسی، مبارزه برای آزادی بی قید و شرط سیاسی و مبارزه برای خواست های کارگری را درهم تنید و در یک روز به خیابان آمد.

جمهوری اسلامی زبونانه به تظاهرات کارگران حمله کرد، یکصد و هفتاد نفر را دستگیر و دلارا را اعدام کرد. اما علیرغم اینها ما حزب و مردم، در این مصاف پیروز شدیم. آن ده تشکل کارگری که فراخوان پارک لاله را داده بودند، در بیانیه ای که با امضا و تاریخ تهران، یازده اردیبهشت، پارک لاله منتشر شده، اعلام میکنند "این نقطه عطفی برای جنبش کارگری ایران است. ما پیروز شدیم." کارگران درست میگویند. ما پیروز شدیم! و من در اینجا از قول طبقه کارگر ایران به جانیان حاکم اعلام میکنم دورانتان به سر رسیده است. می بندید و می کشید اما، نمی توانید مرعوب کنید. دنیا را بر سرتان خراب می کنیم.

با اول مه جنبش انقلابی مردم برای سرنگونی جمهوری اسلامی گام بزرگی بجلو برداشت. بنظر من، اول ماه "مه" امسال، عروج حزب و مردم در خیابان ها و در کنار همدیگر در برابر حکومت بود. و این را، حکومت دید و جواب داد. پاسخ حکومت به اول ماه مه، فقط پاسخ به کارگری نبود که می گفت چرا دستمزدهای عقب افتاده من را نمی دهید یا چرا امنیت شغلی ندارم وغیره. مهم تر از این، جواب به توده کارگر و توده مردمی ی بود که می گفت نمی گذارم و نباید اعدام کنی. تو اعدام می کنی برای اینکه مرا مرعوب کنی. اعدام می کنی برای اینکه جامعه را زیر سلطه و مهمیز اسلام بگیری و نفوذ جهنمی خودت را تحمیل کنی و رژیم هم با اعدام در اول ماه مه نشان داد که دقیقا همین کار را می خواهد بکند و دارد می کند اما، این دیگر به جایی نمی رسد. ما بعد از اعدام "دلارا"، دیروز و امروز، برنامه های زنده تلویزیونی داشتیم که در آنها صدها نفر تنفر عمیق خودشان را از جمهوری اسلامی و اعدام دلارا اعلام کردند. خانمی که گریه اجازه نمی داد حرفش را بزند، گفت من از امروز دین و ایمان ندارم، مذهب ندارم، اسلام را کنار می گذارم و عضو حزب شما می شوم. آقایی هم که اعلام می کرد از طرف یک جمع سی نفره زنگ می زند، گفت به کوری چشم خامنه ای از امروز به حزب شما می پیوندم. این، عکس العملی است که جامعه دارد نشان می دهد. دوره ارعاب به سر رسیده است. "فاطمه حقیقت پژوه" را هم چند ماه پیش اعدام کردند اما، این اعدام ــ اساسا ــ یک حرکت دیگری را پدید آورد و بنظر من، جمهوری اسلامی اشتباه محاسبه عظیمی مرتکب شد. من امروز در همینجا می گویم و شما در آینده خواهید دید که اول مه امسال یک نقطه شروع و نقطه عطفی بود که با آن، جنبش کارگری در ایران وارد یک فاز دیگری شد. جنبش "علیه اعدام" در ایران وارد یک فاز دیگری شد، ده ها گام به جلو رفت و اینها کاملا در هم تنیده شدند. حق کاملا با کارگران است که اعلام کردند این نقطه عطفی در جنبش کارگری ایران است و من هم در اینجا اعلام می کنم که اول ماه "مه" امسال، نقطه عطفی در جنبش همگانی و عمومی مردم ایران برای سرنگونی جمهوری اسلامی و برای رسیدن به سوسیالیسم بود. اول ماه "مه" امسال، اولین جرقه اجتماعی شدن سوسیالیسم در ایران بود. هم اکنون، مخالفت نه فقط با حکم اعدام "دلارا" بلکه مخالفت با کل بساط اعدام و مجازات اعدام، بطور وسیعی در آن جامعه نفوذ پیدا کرده است. مردم ایران هم دارند همین را اعلام می کنند و این را از زبان حزب کمونیست کارگری شنیده اند، از زبان طبقه کارگر شنیده اند و قطعنامه ای هم که طبقه کارگر ایران در مراسم اول ماه "مه" امسال صادر کرد و در همان آغاز تظاهرات دو هزار نفر تنها در تهران دور آن جمع شدند، بنظر من، پرچم پیشرویهای آتی جنبش کارگری خواهد بود.

اول ماه مه امسال یک نقطه عطف در مبازات حزب ما و در جنبشی بود که در حال تدارک انقلاب در ایران است. این انقلاب، ابزارها، امکانات و اهرم های زیادی دارد. اتفاقی که در ایران می افتد، بی سابقه خواهد بود. ما در قدم اول، جنگ را در افکار عمومی خواهیم برد. ما این جنگ را ابتدا در قلب مردم و در سطح تمدن، ارزش های انسانی، اعتقادات و آمال عمیق و انساندوستانه ــ نه تنها میلیون ها مردم ایران بلکه میلیون ها مردم جهان ــ می بریم و بر این مبنا، خیابان ها را تصرف می کنیم. تلویزیون ها و کاخ ریاست جمهوری و مراکز قدرتشان را تصرف می کنیم و این کثافت های میلیاردر را به آشغالدانی تاریخ می فرستیم. حزب ما پرچم این جنگ را بلند کرده است و در سطح جهانی نیز ما امیدواریم و تمام تلاشمان را می کنیم که طبقه کارگر جهان، چپ و مردم مترقی جهان را به عرصه سیاست متوجه کنیم و اعلام کنیم که باید به جنگ سیاسی دولت ها رفت. مهم ترین عامل در این نبرد جهانی نمونه ها و الگوهایی است که جامعه ایران به جهانیان نشان خواهد داد. من فکر می کنم پیروزی انقلاب در ایران، دنیا را به نفع کارگر جهانی و به نفع چپ در جهان، کاملا زیر و رو خواهد کرد و نقطه آغاز روند خلع ید سیاسی از طبقه سرمایه دار در همه جای دنیا خواهد بود.

متشکرم.